شما چقدر به این مساله اعتقاد دارید؟ واقعا با ازدواج عشق به مرور کمرنگتر میشه و میرسه به حدی که دیگه وجود نداره ؟ هممون دلمون میخواد جواب این سوال منفی با شه ولی وقتی به دوروربرمون نگاه میکینم متاسفانه  مثل اینکه جواب مثبته!!!!

اما چرا؟ ما به عنوان عاشق چه اشتباهاتی رو مرتکب میشیم که عشق تو دلمون میمیره؟

بیائید با هم  موضوع را از اول بررسی کنیم:

  دختر و پسری با هم آشنا میشن و عشق تو قلب هردوشون جوانه میزنه ، این آشنائی به هزارن طریق میتونه صورت بگیره اما  تو یه چیزی مشترکه  و اون اینه که  همه فکرمیکنند متفاوت تر از دیگران هستند! طریقه آشنائیشون خیلی رمانتیک  و بی نظیره  و اگه ازدواج کنند  زندگیشون عاشقانه ترین زندگی دنیا میشه!!!!!!

 این دخترو پسر قصه ما  دربرابر هر چیزی مقاومت میکنند تمام موانع رو ازسرراه برمیدارند تا به همدیگه برسند ،  حالا داشته باشیدرفتارهای این عشاق رو دراین برهه مبارزه :

با نهایت دقت و وسواس سلائق و علائق طرف مقابل رو بررسی میکنن، از عطر و لباسی استفاده میکنن که معشوقشون خوشش میاد ، خواسته های اونو برخودشون مقدم میشمرند ، حتی اگه به چیزی علاقمند نباشند به خاطر طرف مقابلشون خودشون رو تو اون مساله درگیر میکنند ، خلاصه به هر ترتیبی هست تلاش میکنن تا رضایت طرف مقابل رو جلب کنند ، مدام از جمله های " آفرین عزیزم تو فوق العاده ای ، عزیزم همیشه حق با توئه ، عزیزم مگه میشه کاری انجام بدی که بد باشه تو بی عیب و نقصی و ..." استفاده میکنند ، از برنامه کاری و ضروریشون  میزنن تا دیداری با معشوق داشته باشن ، خلاصه دنیا با بهترین رنگها داره به عشاق قصه ما لبخند میزنه و این لبخند وقتی پررنگتر میشه که موانع برداشته میشوند و این دو مرغ عشق میشینن سر سفره عقد!!!  

دوسال بعد!!! 

زندگی شده صحنه مبارزه ، این دفعه نه مبارزه دربرابر دشمنان وموانع عشق! بلکه مبارزه میان عاشق و معشوق !! برای اینکه لج همدیگرو دربیارن کارهائی میکنن که طرف مقابل خوشش نمیاد، هرکی داره ساز خودش رو میزنه ، تیرهای انتقاد و ایراد تراشی به طرف  شریک زندگی نشانه رفته  ،  زوج قصه ما غمگین وافسرده اند، زندگی اون چیزی نشده که میخواستن ! همه آرزوها برباد رفته وطرف مقابل دیگه جذابیتی براشون نداره  ،  حرفهای عاشقانه بینشون رد و بدل نمیشه و خلاصه دنیا داره بدترین روی خودش رو به اونها نشون میده ، این زوج قصه ما اگه فرزندی داشته باشن شاید به خاطرش زندگی رو تحمل کنن، وشاید به خاطر نیش و کنایه های مردم طلاق نگیرن ولی تا کی میشه به جای زندگی کردن فقط تحمل کرد؟! 

به نظر شما تو این دو سال چه اتفاقاتی میفته که همه چی به قول  معروف 180 درجه میچرخه؟!!!!!! من براتون میگم :

عشق نعمتی نیست که درهردلی جوانه بزنه واگر دلی جایگاه عشق شد باید قدرش رو دونست  ، عشق پرورش میخواد ، مراقبت میخواد ، دلسوزی میخواد ، گذشت و فداکاری میخواد، مثل یه بچه ست که اگه به تربیت و رشدش توجه نشه بیراهه میره  میشه یه بزهکار !

 اشتباه زوجها اینه که به عشقی که دراوایل زندگی دارن خیلی اعتماد میکنن!!!! فکرمیکنن این عشق قویه ! میتونه دربرابر هرچیزی بایسته درحالی که این طور نیست! این عشق مثل یه نهال نوپا نیاز یه مراقبت داره  ! هرباد ضعیفی میتونه اونو بلرزونه ، هر انتقادی هر بی مهری ، هر بی توجهی میشه یه تیشه و میخوره به بدنه این نهال ضعیف  و این طوری میشه که یه روز چشم بازمیکنن و می بینن از عشق خبری نیست و جای خودش رو به نفرت داده ولی اگه از این نهال خوب مراقبت بشه ، اگه به طرق مختلف به همسر محبت بشه ، اگه خواسته های زوجین مثل اوائل آشنائی  برای همدیگه مهم باشه اگه به دلائل و بهانه های مختلف از همدیگه قدردانی کنن و بگم که چقدر برای همدیگه مهم و با ارزشند ، اگه از ایرادها چشم پوشی بشه ، اگه از خطا ها گذشت بشه و ... اون وقت این نهال میشه یه درخت تنومند قابل اطمینان ، اون وقته که بعد ازسالیان طولانی زندگی نه تنها  عشق نمی میره بلکه روز به روز پررنگتر هم میشه و این عشق ، عشقیه که میشه بهش اعتماد کرد چون اونقدر قویه که هیچ طوفانی نمیتونه متزلزلش کنه.