معادله پیچیده زندگی!
من تو را دوست دارم اما تو من را دوست نداری
تو او را دوست داری اما او تو را دوست ندارد
او من را دوست دارد اما من او را دوست ندارم
و در حقیقت همه ما در تنهائی مطلق به سر میبریم
فکر میکنیم در جهان :
هیچکس
هیچکس
ما را دوست ندارد
معادل آن
آنچه ميخواهيم نيستيم، آنچه هستيم نميخواهيم، آنچه دوست داريم نداريم،آنچه داريم دوست نداريم،اما عجيب است كه هنوززنده ايم واميدوار به اينكه روزى،جايى،دركنار كسى، بالاخره خوشبخت خواهيم شد!
حالا به نظر شما این معادله رو چطور حل کنیم ؟
به نظرمن بهتره همه نیروهامون رو بسیج کنیم تا اون چه رو که دوست داریم بدست بیاریم ...
داستان عقاب - 5
عقاب قصه ما رو که یادتونه ؟ بیائید با هم داستان عقاب رو مرورکنیم :

از داستان عقاب یاد گرفتیم که چگونه میتوان تولدی دوباره یافت
بعد عقاب قصه ما در داستان عقاب - 2 به ما یاد داد که عقاب باشیم نه غاز!
در داستان عقاب - 3 روش تربیتی عقاب ما رو به تحسین واداشت
در داستان عقاب -4 یاد گرفتیم که به آرزوهامون نخندیم
باز هم با عقاب همراه میشیم و یه خصوصیت دیگه ازش یاد میگیریم به راستی که طبیعت معلم بزرگیه ...
شاید بارها شنیده اید که فلانی مثل عقاب تیزه ! عقاب تیزبین و تیز پروازه ...تیزبین و تیزپرواز باشید زندگی خیلی کوتاه تر ازاونه که سهل انگاریهای پی درپی ما تمام و کمال جبران بشن ، تیزبینانه موقعیت ها رو بررسی کنید و به طرف اونها خیز بردارید
به حواس خود توجه كامل داشته باشيد. بكوشيد از تكتك آنها كمال بهره را ببريد. اگر تيزبين باشيد، زندگي همواره درسهايي براي آموختن به شما دارد كه ميتواند تا ابد شما را در مسير پيشرفت و تعالي به خود مشغول كند. برخي مردم در شرايط بسيار پيشپاافتاده هم قادر به يافتن زيباييها و تنوع موجود در بافت حوادث هستند
یک عقاب تیزبین بودن بهترازیک موش کور بودنه مگه نه؟!
مادران شاغل بخوانند ...
با فردی كه در حال عبور بود برخورد کردم :اووه !! معذرت میخوام...
-من هم معذرت میخوام ، دقت نکردم ...
ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ،خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار می كنیم ؟!
كمی بعد ازآن روز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام كنارم ایستاد همین كه برگشتم به اوخوردم وتقریبا"انداختمش با اخم گفتم: اه !! ازسرراه برو كنار!
قلب کوچکش شکست و رفت نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم ،وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:
وقتی با یك غریبه برخورد میكنی ، آداب معمول را رعایت میكنی اما با بچه ای كه دوستش داری بد رفتار میكنی !
برو به كف آشپزخانه نگاه كن. آنجا نزدیك در، چند گل پیدا میكنی.آنها گلهایی هستند كه او برایت آورده است.
خودش آنها را چیده.صورتی و زرد و آبی ،آرام ایستاده بود كه سورپرایزت بكنه ،هرگز اشكهایی كه چشمهای کوچیكشو پر كرده بود ندیدی در این لحظه احساس حقارت كردم ، اشكهایم سرازیر شدند.آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم ،بیدار شو كوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟گفتم دخترم واقعا"متاسفم از رفتاری كه امروز داشتم نمی بایست اون طور سرت داد بکشم
گفت : اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان
-من هم دوستت دارم دخترم و گلها رو هم دوست دارم مخصوصا آبیه رو ،
گفت : اونا رو كنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو ...
آیا میدانید كه اگر فردا بمیرید شركتی كه در آن كار میكنید به آسانی در ظرف یك روز برای شما جانشینی می آورد؟
اما خانواده ای كه به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد.
و به این فكر كنید كه ما خود را وقف كارمیكنیم و نه خانواده مان !
افکارسمی -4
وقتي آرزوهاي بلند پروازانه داريم،حداكثر تلاش مان را به خرج مي دهيم.
باور مثبت
وقتي انتظارات معقول داريم، حداكثر تلاشمان را به خرج مي دهيم.
فكر سمّي 26
همه بايد آدم را دوست داشته باشيد.
باور مثبت
آن كه هستي و آن چه هستي را دوست د اشته باش.
فكر سمّي 27
اگر مشكلات را ناديده بگيري، برطرف مي شوند.
باور مثبت
به جاي آنكه مشكلات راناديده بگيري آن را حل كن.
بازیگر
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید…
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود…
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند …
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .
به فکر فرو رفت …
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود…
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است همانند بقيه مردم!!!
آدم های بزرگ ...
آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند
آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سردیگران سخن می گویند
***
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را درتحقیر دیگران می بینند
***
آدم های بزرگ به دنبال خلق مساله هستند
آدم های متوسط به دنبال حل مساله هستند
آدم های کوچک مساله ندارند!
***
آدم های بزرگ سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند
آدم های متوسط گاه سکوت را برسخن گفتن ترجیح می دهند
آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار فرصت سکوت را ازخود می گیرند
***
آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های کوچک بی دردند!
درتنگنای حیرتم ای دوست ......
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابدs اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
*****
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
*****
آیا حماقت نیست ؟!
شاد بودن تنها انتقامی است که می توان اززندگی گرفت
ارنستو چهگوارا
ازاین داستان خودتان نتیجه گیری کنید !
حیوانات جنگل یکی از روزها دور هم جمع شدند تا مدرسهای درست کنند
خرگوش، پرنده، سنجاب و مارماهی شورای آموزشی مدرسه را تشکیل دادند
خرگوش اصرار داشت که دویدن جزء برنامه درسی باشد.
پرنده معتقد بود که باید پرواز نیز گنجانده شود
ماهی هم به آموزش شنا معتقد بود
و سنجاب اصرار داشت که بالا رفتن از درخت نیز باید در زمره آموزشهای مدرسه قرار بگیرد
شورای مدرسه با رعایت همه پیشنهادات دفترچه راهنمای تحصیلی مدرسه را تهیه نمود
و بعد قرار شد که همه حیوانات درسها را یاد بگیرند
خرگوش در دویدن نمره بیست گرفت، اما بالا رفتن از درخت برایش دشوار بود مرتب از پشت به زمین میخورد
دیری نگذشت که در اثر یکی از این سقوطها مغزش آسیب دید و قدرت دویدن را هم از دست داد حالا به جای نمره
بیست، نمره ده میگرفت ! و در بالا رفتن از درخت هم نمره اش از حد صفر بالاتر نمیرفت
پرنده در پرواز عالی بود اما نوبت به دویدن روی زمین که میرسید نمره خوبی نمیگرفت مرتب صفر میگرفت.
صعود عمودی از تنه و شاخه و برگ درختها هم برایش سخت بود
جالب اینجاست که تنها مارماهی کند ذهن و عقب افتاده بود که میتوانست درسهای مدرسه را تا حدودی انجام
دهد و با نمره ضعیف بالا رود
اما مسئولان مدرسه از این خوشحال بودند که همه دانش آموزان همه دروس را میخوانند!!!!!!!!!!
قدری تامل کنیم ...
اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.
هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.
یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.
هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.
از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.
وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"
هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد
هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.
چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.
بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.
ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.
هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.
هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.
فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.
از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.
فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند
دسته بندی انسانها
دکتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي کرده است
دسته اول
آناني که وقتي هستند هستند، وقتي که نيستند هم نيستند
عمده آدمها حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.
دسته دوم
آناني که وقتي هستند نيستند، وقتي که نيستند هم نيستند
مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويت شان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بيشخصيتاند و بياعتبار. هرگز به چشم نميآيند. مرده و زندهشان يکي است.
دسته سوم
آناني که وقتي هستند هستند، وقتي که نيستند هم هستند
آدمهاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را ميگذارند. کساني که همواره به خاطر ما ميمانند . دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم .
دسته چهارم
آناني که وقتي هستند نيستند ، وقتي که نيستند هستند
شگفتانگيزترين آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم، اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم. باز ميشناسيم. ميفهميم که آنان چه بودند. چه ميگفتند و چه ميخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت ميکنيم و غرقه در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني که ميروند يادمان ميآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
چهارفصل زندگی را دریابیم ...
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم درپاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسن
بیائید پل بسازیم!
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
حرف مردم !
آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :
اگر بسيار كار كند، میگويند احمق است !
اگر كم كار كند، میگويند تنبل است!
اگر بخشش كند، ميگويند افراط ميكند!
اگر جمعگرا باشد، میگويند بخيل است!
اگر ساكت و خاموش باشد میگويند لال است!!!
اگر زبانآوری كند، میگويند ورّاج و پرگوست ..!
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند میگويند رياكاراست!!!
و اگر نكند میگويند كافراست و بیدين .....!!!
لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد
و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شیخ بهائی
شاد باشید مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.
آیا شما خوشبخت هستید؟!....
وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچههاي بعدي زندگي بهتر...
ولي وقتي ميبينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.
بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.
فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.
با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :
همسرمان رفتارش را عوض كند،
يك ماشين شيكتر داشته باشيم،
بچه هايمان ازدواج كنند،
به مرخصي برويم
و در نهايت بازنشسته شويم...
خونه تکونی آرزوها
جرات داشتن برای انجام کارهای بزرگ و کسب پیروزیهای بزرگ حتی اگر شکست هم بخورید خیلی بهتر از این است که به خیل انسانهای ضعیفی بپیوندید که نه غمهایشان بزرگ است و نه شادیهایشان ُ چون در برزخی زندگی میکنند که نه شکست در آن معنی دارد و نه پیروزی ...امروز دوباره به آرزوهای بزرگی که داشتید واجازه دادید غبار روزگار آنها را کدر کند نظر اندازید در آستانه سال نو برای تحقق آرزوهای بزرگ دوران نوجوانیتان قدم های نوئی بردارید ، نعمت زندگی فقط یک بار به ما داده شده است چرا باید آن فردی که می خواهید نشوید؟؟!!

زنان و مدیریت
واکنش افراد به رهبران زن و مرد متفاوت است . میخواهیم به این تفاوتها بپردازیم و مواردی که این واکنشها بر رهبری خانمها تاثیر میگذارد را مشخص کنیم و راهکارهایی برای هموار کردن راه برای خانمهای رهبر ارائه کنیم.
بهنظر میرسد که متن قابلقبول برای خانمها در نقشهای سیاسی مهم هنوز هم خیلی سخت و خشک تعریف میشوند و با عناوینی مثل "تحمیلکننده"، "ملایم"، "سختگیر" یا "راحتگیر"، عاری از میل جنسی یا بیشازحد جنسی، خیلی راحت نقض میشوند. به نظر میرسد که سرپیچی از رهبران زن با منحرف شدن آنها از رفتارهای بسیار دقیق تعریفشده که در آن زنبودن فرهنگی با رهبری درتضاد است بسیار ساده است.
زنان در نقش رهبری واکنشهای متفاوتی نسبت به مردان ایجاد میکنند
قدرت بعنوان یک ساختار اجتماعی عمل میکند و از اعمال متعددی تشکیل شده است که یک نظام تسلط فرهنگی را حفظ میکند. اعمالی که نظام قدرت را حفظ میکند شامل الگوهای گفتاری، درک متقابل ارزشها، انتظارات، اصول و نقشها و شرکت در آنها، میباشد. این ساختار اجتماعی دربرخی موارد بر آمال و رفتارهای هر فرد برتری یافته و برای انطباق با آن، میل به شکلدادن تصمیمات، روابط و فعل و انفعالات اجتماعی پیدا میکند. واکنش به مردان و زنان در رهبری، متکی به ساختار اجتماعی است که بهطور سنتی تحت تسلط مردان بوده است.
دختر و پروانه
قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی . . .
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را
دختر نخستین گره را باز کرد .......
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود
عرفان نظرآهاري
آرزوهای خود را دریابید !
آرزوهائی که حرام شدند....
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم .
لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کردآرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندنو آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر ، بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران
میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ....... پیر شد .....
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید !!!!!!!!! ( او که خود به یاد خود نبود! )
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و رنگها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

ازدیدن مطالب مختلف تو این وبلاگ تعجب نکنید من معتقدم انسان نباید تک بعدی رشد کنه، این مطالب گزیده ای از علائق و دل مشغولی های من هستن امیدوارم براتون مفید باشن . . .شاد و پیروز باشید