گفتم چرا ازدواج کردی ؟ گفت : ازاخلاق پدرم به تنگ اومده بودم خواستم خلاص بشم

گفتم خلاص شدی؟ گفت : نه ! باز صد رحمت به پدرم  که قابل تحمل تر بود

نگاهی به صورت کبودش انداختم وگفتم : چرا خودت رو خلاص نمیکنی؟ حالا که دیگه پدرت نیست

گفت : حرف مردم رو چیکارکنم !!!

ومن نگاهم  رو به جائی دردوردست خیره کرده و اندیشیدم : تاکی برای مردم زندگی خواهیم کرد....

 ای سبکبال

ای ژرف

تو برای زیستن

برای شکوفائی

نیازمند پروازی..........

 مطالب مرتبط

عشق و ازدواج